زنگوله ی پای تابوت!
رو شنبه رفتم ورامین مراسم تشییع جنازه ی یکی از فامیلها- خدا رحمتش کند-
مرحوم سکته ی مغزی کرده بود. پس از عمل جراحی مغز و بعد از حدود یک هفته بیهوشی و گذاشتن مخارج سنگین عمل به رحمت خدا رفت. مراسم کفن و دفن تا حدود ساعت ۲ بعد از ظهر به درازا کشید در قبرستانی که روی بیشتر سنگ نوشته ها را که می خواندم از مهاجرین بودند.
فرزندان مرحوم که تعدادشان به گمانم به هشت اولاد می رسید بسیار متاثر بودند و به شدت آه و ناله و گریه و زاری می کردند و صحنه ی بسیار دلخراش و تکاندهنده ای بود.
صحنه ای که بیش از همه مرا ناراحت و متاثر کرد زمانی بود که تابوت آن مرحوم را داشتند به طرف قبر می بردند که دیدم یک کودک حدوداْ ۷ ساله از بین جمعیت با پای برهنه دوان دوان و بگونه ای که یک بار در نزدیکهیای تابوت بر زمین خورد "بابی" گویان خود را به تابوت رساند. با سن و سالی که آن مرحوم داشت- حدود ۶۵ سال- من گمان کردم آن کودک باید نواسه ی ایشان باشد اما وقتی از اطرافیان پرسیدم گفتند که این کودک فرزند ایشان می باشند و تازه یک کودک ۳ ساله دیگر را هم که بی خیال از همه چیز در میان قبرها مشغول بازی بود نشانم دادند که این یکی هم فرزند کوچکتر ایشان هستند!
آخرای دفن در گوشه ای نشسته بودم که دیدم آن کودک خردسال در نزدیکی من است و چند تا برگ را هم در دست دارد. صدایش زدم نزدیکم آمد من هم بغلش کردم و پرسیدم اسمت چیست؟
که با زبان کودکانه گفت: "علی اکبی" (علی اکبر).
باز پرسیدم: چه خبره علی اکبر؟
گفت: نمو فاموم!
خواهر بزرگش را که معصومه نام داشت و صدای شیون و گریه اش بلند بود نشانش دادم و پرسیدم علی اکبر چرا معصوم گریه می کنه؟
گفت: به خاطر بابی؟
پرسیدم: بابی را چی شده؟
باز هم جواب داد: نموفاموم!
پرسیدم: بابی را دوست داری؟
گفت: اره، خیلی!
بسیار ناراحت و متاثر شدم و به این فکر می کردم که چرا باید اینگونه باشد و آن کودک چه گناهی کرده است؟
در حالی که فرزند بزرگتر بالای ۳۰ سال سن دارد و نواسه ی مرحوم حدود ۸ ساله است خودش هم باید فرزند ۳ ساله را بر جای بگذارد؟
یاد سخن یکی از دوستان افتادم که می گفت ما افغانی ها وقتی غذایی را برایمان می آورند، آنقدر نمی خوریم که سیر شویم بلکه آنقدر می خوریم که غذا تمام شود!!
مثل اینکه این قضیه بین ما افغان ها در مورد داشتن فرزند هم صدق می کند.
شنیده بودم زنهای افغانی برای اینکه به شوهرانشان ثابت کنند هنوز جوان هستند فرزند به دنیا می آورند و آنقدر بچه می آورند تا به قول معروف از فرزند بمانند!!
یادم می آید چندین سال پیش داشتم یک جدول ضرب المثلی را حل می کردم که رمز جدول یک ضرب المثل دیگر به دست آمد و همیشه در ذهنم مانده بود که چه مفهومی دارد؟ تا اینکه در این مراسم مفهوم آنرا را به عینیت دیدم!
ضرب المثل این بود:
اولاد پس پیری زنگوله ی پای تابوت است!!
