تبليغاتX
خانه کودکان افغانستان

خانه کودکان افغانستان

 

            شاد هستم چون با تو هستم من

توزیع پیک نوروزی دختران کلاس اولی همراه با یک جیغ سبز!

حضور آقای مهندس محمدکریم مرادی بنیانگذار مکتب در جمع همکاران پس از حدود  ۴ سال

خود بچه ها داشتند کارتون نگاه می کردند حیفم آمد از این کفشهای مهربان عکس نندازم! 

یکی بود یکی نبود....

همراه با شکلک بچه های صنف دومی. همیشه که نباید پیش مدیر با ادب بود!

 

 دختران کلاس اولی. انشالله جشن فارغ التحصیلی از دانشگاه.

دستهای ما مهربان باهم

مراسم قلک شکنی برای اهدای کمک به بچه های نیازمند

 

ایندفعه با لبخند و مودب!

 

همراه دختران صنف ششم . اکثریتشان از صنف اول در همین مکتب بوده اند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 12:8  توسط دوست کودکان  | 

 

                                                 بهار در روستای علی چوپان

قبل از عید نوروز و هنگام توزیع پیکهای نوروزی دانش آموزان مکتب عکسهای زیبایی انداختم که متاسفانه بعد از چندین بار تلاش موفق نشدم آنها را روی وبلاگ بگذارم. نوشته ی زیر هم بخشی از خاطرات و نوشته هایی است که از روستای زیبایمان علی چوپان یا به قول خود اهالی"اله چپن" به یاد دارم و مدتی پیش آنها را نوشته ام.

با آمدن عید نوروز کم کم همه جای باغمان و اطراف آن سرسبز می شد. حتی روی دیوارهای باغ و بالای پشت بامها هم انواع و اقسام سبزه خصوصاً گل لاله می رویید. هنگان نوروز و هفته های آخر زمستان گندمهایی که پدر کلانم می کاشت بزرگ و تقریباً تا نزدیک زانوی ما می شد. پدرکلانم وقتی بوته های گندم حدود یک وجب می شد گاوها را رها می کرد که آنها را بخورد و یا درو کرده می آورد درون آخور آنها می انداخت. گاوها خوردن این علف ها و سبزه ها را بسیار دوست داشتند و با اشتهای بسیار زیادی می خوردند که هوس خوردن علف به سر آدم می زد!

 بیشتر وقتها هم گاوهایمان را من می بردم برای چراندن داخل باغ. هنگامی هم که داخل علف می دویدیم پاچه های گشاد پیراهن تنبان کشالم با شبنم گندم ها و علفها خیس می شد. اگر چکمه یا موزه داشتیم که باز راحت تر بودیم اما اگر کفشهای معمولی و پلاسیکی پایمان بود بسیار اذیت می شدیم، چون داخل آنها به راحتی آب می رفت و یا در گل و لای گیر می کرد و مجبور بودیم کفشها را با دست از داخل گل و لای در آورده و خودمان با پای برهنه بیاییم بیرون و با یک تکه چوب یا  سنگ با زحمت گل کفشهایمان را پاک کنیم.

برای بچه های روستایی در این وقت سال خوراکی خاصی وجود نداشت. بیشتر خوراکی ما تا زمان رسیدن غوره های بادام و زردالو و توت، سبزی ها و گیاهان  صحرایی بود که طعم و مزه ی بسیاری از آنها هنوز یادم است. از مهمترین گیاهانی که در بیشتر جاها هم سبز می شد و ما هم آنرا با علاقه می خوردیم گیاهی شبیه شوید بود که ما به آن «شَوکَک» می گفتیم. این گیاه را با نمک می خوردیم. سبزه ی دیگر که ما ریشه ی آنرا می خوریدم و بسیار هم خوشمزه بود «گَوَک» نام داشت. این گیاه برگهایی پهن و کمی پرزدار داشت که قسمت خوردنی آن در زیر زمین مثل هویج رشد می کرد. بیخ این گیاه مخروطی و پوست سیاه رنگ داشت که قسمت خوردنی آن سفید بود و طعم شیر مانند می داد. برای کندن این گیاه ما مجبور بودیم که زمین را بکنیم و ریشه گیاه را از زیر زمین در بیاوریم. برای همین وقتی بیرون می رفتیم همراه خودمان یک تکه چوب یا تکه آهن نوک تیز  یا چیزی شبیه آن می بردیم. گیاه دیگری که مورد علاقه و خوراک ما بود «خارَک» نام داشت. برگهای خارک پهن بود و دو رنگ سبز تیره و روشن داشت. همانطور که از اسم آن پیداست لبه های برگهای این گیاه خارهای نازک و تیزی داشت که ما قبل از خوردن آن را می کندیم. مغز داخلی ساقه ی این گیاه هم خوردنی بود که بعد از کندن پوست خورده می شد و مزه ای شبیه مزه ی ساقه ی کاهو داشت. زیره از دیگر گیاهان خوراکی ما بود که هم برگ و ساقه ی آنرا می خوردیم و هم غده ی زیر زمینی آن را که سیاه رنگ و گرد بود و اندازه اش معمولاً اندازه ی یک توشله یا کمی بزرگتر می شد. غده ی زیره شیره دار و مثل نارگیل خوشمزه بود. گیاه دیگر «پاچه مرغک» نام داشت که بوته ای کوچک داشت و برگهای کمی باریک و خاکستری رنگ و از وسط آن چیزی شبیه چنگالهای یک پرنده بیرون می شد و ما همه ی قسمتهای آن را می خوردیم. خواهر بزرگم می گفت یک گیاه دیگر هم وجود دارد که نامش ییلاق است و خودش شبیه زیره است اما بیخ آن خیلی بزرگتر از زیره است و خیلی هم زیر زمین است و باید خیلی زمین را بکنیم تا غده ی آن را در بیاوریم اما هیچ وقت موفق به دیدن ییلاق نشدم! که به نظرم یک گیاه افسانه ای و ساخته ی ذهن کودکانه ی بچه ها بود.گیاه خوشمزه ی دیگر که بیشتر از همه و هم ردیف شوکک آنرا می خوردیم و دوست داشتیم «ماماچوچوک» نام داشت. بوته و شکل این سبزه کمی شبیه گندنه یا تره بود اما کمی بلند تر و با گلهای بسیار زیبای بنفش رنگ. که هم گلهایش را می خوردیم و هم خودش را . این گیاه کمی لزج و چسبناک بود و وقتی برگ آنرا از یک قسمت جدا می کردیم یک رشته نخ مانند شبیه تار عنکبوت به صورت کشدار پیدا می شد. این گیاه را یکبار در ایران هم یکی از دوستان بوته اش را برایم آورده بود و تا چند روز داخل گلدان گذاشته بودم تا خشکید. به خاطر گل و لای بودن بیشتر این گیاهان هر روز بعد از خوردن گیاهان و سبزی های مختلف اطراف دهانمان یک حلقه ی گل سبز که ترکیبی از خاک و گل و رنگ سبز سبزی ها بود تشکیل می شد. هنگامی هم که با لباسهای گل آلود و بیشتر اوقات خیس به خانه بر می گشتیم مادرم با جنگ و دعوا  می گفت بروید رویتان را بشویید قیافه هایتان شبیه بلا شده اید. از آنجایی که هیچ وقت نه بلا را دیده بودم و نه آیینه ای داشتیم که صورت پر از گل و لای خود را ببینیم برایم همیشه سوال بود که بلا دیگر چه موجودی است و حتماْ باید خیلی ترسناک باشد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 14:47  توسط دوست کودکان  | 

 

چهاردهم فروردین

 روزجهانی کتاب کودک مبارک باد.

و

سال نو و عید گل سرخ هم بر تمام کودکان و

دوستان کودکان مبارکا باد!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 14:11  توسط دوست کودکان  | 

 

سال نکو، خشت اول و بزک چینی!

چند وقت قبل توسط یکی از دوستان با خبر شدم که آقای علی «م» از معلمان سابق مجتمع فرهنگی- آموزشی امیرالمؤمین(ع) و همکار بخش طراحی مجله ی طراوت و خانه کودکان افغانستان که یک سالی می شود رفته است داخل با تعدادی دیگر از دوستان اقدام به تأسیس مرکزی به نام خانه کودکان در افغانستان نموده است و ظاهراً آنرا به ثبت و ضبط هم رسانیده اند. از شنیدن این خبر هم خوشحال شدم و هم کمی متعجب. خوشحالی ام از این بابت است که می بینم کم کم دوستان به این نتیجه رسیده اند که باید به طور جدی و حرفه ای برای کودکان افغانستان هم کار کرد. کاری که در همه جای دنیا و خصوصاً در ایران به صورت حرفه ای و سازمان یافته دنبال می شود. با شناختی که بعد از حضور طولانی حضور در ایران برایم حاصل شده است چندین مرکز و مجموعه ی بزرگ با قدمتی چندین دهه ای در این راستا در سطح داخلی و بین المللی مشغول کار و فعالیت برای کودکان هستند. کاری که در افغانستان هیچ وقت به آن به شکل جدی و حرفه ای نگاه نشده است. این را به خوبی می توان از نبود حتی یک مجله و کتاب تخصصی با نیازهای امروزی کودکان پیدا کرد. اگر هم گاه گداری و به صورت مقطعی مجله ای منتشر شده است بیشتر برای بزرگتر ها بوده است که گفته شود دارند برای کودکان کار می کنیم و جنبه ی کسب شهرت و موقعیت آن بیشتر از وجهه آموزشی و کودکانه بودن آن بوده است. به همین دلیل هم بعد از مدتی از صحنه ی مطبوعات رخت بربسته است.مجله هایی با رنگ  و لعاب و کیفیت ظاهری بسیار خوب اما با محتوای بسیار پایین که فقط برای جلب نظر مخاطبین بزرگسال چاپ و طراحی شده اند. ناشران این مجلات هم بیشتر به دنبال اهداف کوتاه مدت و مقطعی بوده اند به قول معروف « به بهانه بچه، حلوا کلوچه» می زده اند و کمتر مجله ای را می توان یافت که به طور واقعی حرفها و دل نگرانی ها و خواسته های کودکان را بگوید و منعکس کند. انشالله که این مرکز بتواند با تجربه ای که بنیانگذاران آن از فعالیت چندین ساله در مجله ی طراوت و پیک گل سرخ و خانه کودکان به دست آورده اند کاری در خور و شایسته انجام دهند و از ضعفها و نارسایی های مجلات و تجربیات گذشته در این مجموعه ی جدید به بهترین شکل استفاده نمایند اگرچه خیلی به این موضوع خوشبین نیستم و شاید علت تعجب و عدم خوش بینی ام هم در کج گذاشتن خشت اول آن است.

در زمستان 1384 که نام «خانه کودکان افغانستان» برای این مرکز بعد از کنکاش زیاد انتخاب شد آن بنیانگذار امروز و همکار دیروز، خود شاهد این شکل گیری بود و هرچند آن زمان بر حسب عادت مألوف فقط با پوزخند به مسایل نگاه می شد اما امروز وقتی می بینم که با وجود اطلاع از وجود چنین مرکزی باز نام خانه کودکان افغانستان را برای فعالیت خود انتخاب کرده است و اقدام به تأسیس دوباره ی چنین مرکزی نموده اند کمی متعجب می شوم یا فکر دوستان بیش از این قد نداد ه است که نام دیگری برای مجموعه ی کاری خود انتخاب نمایند یا خدای ناخواسته ریگی در کفش آنان است که با علم و  اطلاع از وجود چنین مجموعه ای باز هم اقدام به تأسیس دوباره ی مرکزی به همان نام در افغانستان نموده اند.

شاید سایر دوستانی که در تأسیس این مرکز همکاری دارند از وجود خانه کودکان افغانستان بی اطلاع باشند که از همین جا به اطلاع این دوستان می رسانم که عرصه ی فعالیت برای کودکان در داخل افغانستان بسیار گسترده است و اگر در افغانستان دهها مرکز و مؤسسه تأسیس و تشکیل شود باز هم جا برای فعالیت زیاد است اما رعایت برخی مقررات نانوشته خصوصاً در حوزه فرهنگ نشان از عمق اندیشه خود دوستان خواهد بود. در غیر اینصورت کپی برداری از نام یک مرکزی که حداقل پنچ سال از فعالیت آن می گذرد معنی جز سرقت یک «نام» برای زودتر رسیدن به «نان» نخواهد داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:56  توسط دوست کودکان  | 

 

نکته!

دوستی می گفت اگر آدم سکوت کند و دیگران فکر کنند که نادان است

بهتر از آنست که لب بگشاید و دیگران یقین کنند که نادان است!

***

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:44  توسط دوست کودکان  | 

 

باز آمد بوی ماه مدرسه

سال تحصیلی جدید شروع شد و کودکان بی خبر از هیاهوی دنیا به درس و مدرسه و کتاب خود می اندیشند و باز بوی کتاب نو و دفتر و مدار رنگی و جلد گردن کتابها و خط کشی دفترها و برچسب های اسپایدرمن و جومونگ و سوسانو و ... روزهای خوب زندگیو

خوشبختانه امسال براساس دستور اداره کل اتباع به همه کودکان مهاجر اعم از قانونی و غیر قانونی از طرف اردوگاه برگه تردد آموزشی داده می شود تا کودکان مهاجر هم امسال بتوانند درس بخوانند. اگرچه این تصمیم بسیار دیر اعلام شد و تعداد زیادی از آنها امسال به خاطر پرشدن مدارس دولتی نتوانستند ثبت نام گنند و باز به همان مدرسه محقر اما با صفای خودگردان روی آوردند و سال تحصیلی را کمی دیرتر آغاز کردند.

برایم بسیار خوشحال کننده بود که امسال حدود ۴۰۰ نفر از دانش آموزان مدرسه که در پایه های مختلف از ابتدا درس خواندن را در این مدرسه شروع کرده بودند در امتحانات مدارس دولتی موفق شده و به کلاسهای بالاتر بروند.

تعداد زیادی دوباره به همین مدرسه آمده و مدرسه ما هم کار خود را شروع کردند اگرچه باز مشکلاتی که همیشه دامنگیر مدارس خودگردان است.

این روزها همراه را همکران مشغول روبه راه کردن مدرسه و کلاس بندی و توزیع کتابهای بچه ها هستیم و کلاس و درس خودم بالکل فراموش شده است!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:49  توسط دوست کودکان  | 

 

سلام دوستان

خوشبختانه هنوز زنده هستم اگرچه بیش از یک ماه

 هست که هیچ مطلبی روی وبلاگ نگذاشته ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 9:34  توسط دوست کودکان  | 

 

دستهای کوچک

چند روز قبل از تبريز و از ستاد برگزاري جشنواره دستهاي كوچك دعا تماس گرفته و اسامي برندگان مسابقه را اعلام كردند.

طبق فرموده ي مسؤول مسابقه حدود ۱۹هزار اثر به دبيرخانه جشنواره رسيده كه خانه كودكان افغانستان با بیشترین شرکت کننده رکورددار می باشد.

از ميان 30 اثر برگزيده هم تعداد 5 نفر از بچه هاي ما است.

اسمي برندگان و پراكندگي شهرهاي آن به شرح زير است:

1- محمد اخلاقي   8 ساله از تربت جام اردوگاه مهمانشهر- خراسان رضوي

2- ادريس تاجيك  11 ساله  روستاي محمد آباد ورامين- تهران

3- محمد حسين حسيني  10 ساله از تربت جام اردوگاه مهمانشهر-خراسان رضوي

4- الهه تاجيك      10 ساله     از قرچك ورامين- تهران

5- مهدي جعفري    10 ساله  از شهرري- تهران

یکی از کارهای جالب امسال تاکید مسوولین مسابقه بر شرکت کودکان هر شهر و کشور با لباسهاي محلي خود در مراسم می باشد.روز اختتاميه ي مسابقه پانزدهم تيرماه هفته ي جاري و همزمان با سالگرد تولد حضرت علي(ع) و روز پدر در شهر تبريز استان آذربايجان شرقي مي باشد.

از بنده هم به عنوان مسؤول خانه كودكان و برگزار كننده ي  مسابقه در ميان بچه هاي افغانستاني و ركورددار تعداد شركت كننده دعوت شده است كه در اين مراسم شركت كنم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط دوست کودکان  | 

 

 

كودك افغان، كودك خندان

پاك و رخشنده با گل ايمان

شاد هستم چون، با توهستم من

مي شود با ما، اين جهان روشن

اين روزها كمي گرفتار امتحانات پايان سال بچه ها بودم و قبل از آن طبق قولي كه به دانش آموزان داده شده بود بايد برنامه ريزي مي كرديم كه قبل از شروع امتحانات بروند گردش.

برنامه ريزي كردن و بردن بچه ها كار بسيار پرمسؤوليت و سنگيني است زيرا نگراني از اينكه اگر خداي نخواسته كوچكترين مشكلي براي يك دانش آموز بافتد چه جوابي بايد بدهيم و چگونه جبران كنيم، تن آدم را به لرزه مي اندازد.

به هرصورت اكثريت كلاسها را يك دوره برديم اردوي دستجمعي كه خوشبختانه اتفاق خاصي رخ نداد و از طرفي براي بچه ها بسيار خوش گذشت كه انشالله در فرصت مناسب و بعد از نرمال شدن سرعت اينترنت عكسهايش را روي وبلاگ خواهم گذاشت.

يادم مي آيد زماني آقاي مرادي در صحبت دوستانه اي فرمودند كه در مدت فعاليت در مدرسه تو برايم حكم دست راست را داشتي و وقتي مفهوم حرف ايشان را فهميدم كه در اين سالها مجبور بودم به تنهايي بسياري از كارهايي را كه باهمکاری و همفکری همدیگر انجام مي دادیم به انجام برسانم. در حالي كه فعاليتها نسبت به آن زمان نه تنها كمتر نشده بلكه بيشتر شده و انتظارات هم بالاتر رفته است.

سالهاي گذشته در مدرسه با همين تعداد دانش آموز بيش از هفت – هشت همكار بودند كه در اداره ي مدرسه و كارهاي جانبي همكاري دايمي داشتند. آقايان محمد كريم مرادي- محمد امين مرادي - محمد حيدر يعقوبي- مهندس قدرت الله افشار- سيدعلي موسوي- علي احمدي- مهندس جواد صابري- جا آقا موسوي - خود اينجانب و برخي از دوستان ديگر كه به صورت پاره وقت حضور داشتند همگي در پيشبرد كارها همكاري و حضور جدي داشتند.

اما در سالهاي اخير و خصوصاً بعد از سال 1385 كه مدرسه يكي دوبار تعطيل شد، آقاي مرادي به خاطر اخطارهاي اداره اتباع عطاي مدرسه را به لقايش سپردند و رفتند افغانستان دنبال تجارت و يا به قول خودش پنير تازه تر كه  اين حقير ماند و مدرسه با مشكلات و انتظارات بيشتر.

از سال 85 تا كنون چند نفر همكار مرد به مجموعه اضاف شدند و مدتي را هم فعاليت كردند اما از آنجايي هيچكدام سواد كافي و مهمتر از همه توانايي و حوصله كار آموزشي را نداشتند نتوانستند خود را با مجموعه وفق داده و بعد از مدتي دنبال كار خود رفتند.

اين چند سال را هم با هر زحمت و سختي كه بود به كمك همكاران بسيار خوب توانستيم از پس اداره ي مدرسه و كارهايي كه بايد انجام بدهيم برآييم. اكنون كه دانشگاه قبول شده ام يك مشغله ي  ديگر به كارها اضافه شده است كه تلاش بيش از گذشته را مي طلبد اما از آنجايي كه هميشه خدا و دعاي ننه ام همراهم است يكي از دوستان بسيار خوب و شايسته را كه سابقه و نام نيكي در زمان تصدي دبيري مجمع فدا هم از خود برجاي گذاشته اند براي همكاري دعوت نمودم كه ايشان هم با روي باز پذيرفته و مدتي است فعاليت خود را با كلاس دانش آموزان كلاس سوم راهنمايي كه از شلوغ ترين كلاهاي مدرسه مي باشد و همزمان با آن  برگزاري اردوهاي دانش آموزان شروع نموده اند.

آقاي ابراهيم جعفري فارغ التحصيل فوق ليسانس زمين شناسي از دانشگاه تربيت مدرس و دبير سابق مجمع فرهنگي دانشجويان افغانستان از چهره هاي فعال دانشجويي بودند و هستند كه توفيق آشنايي با ايشان را در سال 382 و هنگامي كه در جلسه مجمع به خاطر كسب رتبه اول كنكور كارشناسي ارشد از ايشان تجليل گرديد، دارم.

كار كردن در كنار دوستان يكدل بسيار لذت بخش است مخصوصاً وقتي كه با تلاش و همكاري جمعي به اهداف تعيين شده دست يافته مي شود. شايد آن صفا و صميميتي كه در ابتداي فعاليت مدرسه داشتيم كمتر وجود داشته باشد اما مهمتر اين است كه كودكان زيادي در حال حاضر هم از حضور در مدرسه اي كه براي آنها برقرار است لذت مي برند و سواد مي آموزند و مدرسه اميرالمؤمنين(ع) با فعاليتهاي گسترده و متنوع تر در خدمت ديگر همكاران ساير مدارس و در شهرهاي مختلف مي باشد.

از خداوند بزرگ مي خواهم اين توفيق را يكبار ديگر نصيب نمايد تا همراه با همكاران جديد  راهي را كه به همت و كمك دوستان قديم بنيان نهاده شده و تاكنون پيموده شده است از اين پس نيز با موفيقت ادامه دهيم. انشاء الله.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:48  توسط دوست کودکان  | 

 

يك درس در يك صبح زود بهاري

امروز صبح زود يعني ساعت 7 و ربع  زنگ دفترم خورد. در را باز كردم ديدم 5- 6 تا از دخترهاي راهنمايي هستند. قبل از اينكه چيزي بگويند با خودم فكر كردم حتماً درب مدرسه بسته مانده و اينها آمده اند دنبال کلید. به همين خاطر با نگراني پرسيدم  كاري داشتيد؟ در مدرسه بسته مانده است؟ گفتند نه آقا درب را باباي مدرسه باز كرده است. كمي كارتان داشتيم. گفتم بفرماييد داخل. يكي شان( مريم غياثي) آمد داخل و در حالي كه به راحتي هم نمي توانست حرف بزند گفت آقا شما روز معلم نيامديد مدرسه كه ما از شما تشكر كنيم به همين خاطر اين را براي شما آورديم اينجا و يك پاكت كوچولو كه با كاغذ خط دار درست شده بود و يك گل محمدي هم روي آن چسبانده شده بود را به من داد و گفت اين را از طرف  خودم و ديگر دخترهاي مكتب به شما تقديم مي كنم. نامه را گرفتم و تشكر كردم.

بعد از رفتنش نامه را باز كردم و خواندم. يكبار ديگر خدا را شكر كردم و خوشحال شدم از حداقل کاری که برای کودکان انجام می دهم و باعث شادی آنها شده ام.

متن نامه اين است:

به نام آفريننده ي علم و هنر

با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت مدير مهربان و دلسوز و عزيز ما افغاني ها و آرزوي سلامتي برای شما. صحت و صحتمندي وجود شما بزرگوار و خانواده‌ي محترمتان را از درگاه خداوند متعال خواسته و خواهانيم. اين نامه از طرف فرحناز غياثي كلاس اول راهنمايي تقديم به آقاي موسوي كه خدا كند يادبودي از زحمات بي پايان شما باشد.

اين را مي دانم تا ريشه نباشد و تلاش نكند گل هيچ موقع زيبا و قابل ديدن نيست و اگر تلاشهاي قابل قدر شما بزرگوار كه براي من هم پدر و هم معلم هستيد نبود ما هيچ وقت نوشته يا  خوانده نمي توانستيم و غير از آن انسان هميشه نبايد بخاطر كمك ديگران به كسي كمك كند بلكه مهر و مهرباني آنان را در نظر بگيرد و به آنان كمك كند. من مي‌دانم كه نمي توانم اين زحمات بزرگ شما را جبران كنم همان طور كه تا حالا و تا قيامت هم زحمات پدر و مادرم را نتوانستم جبران كنمو من نتوانستم يعني دستم بند بود تا كادو يا هديه اي براي شما بگيرم واقعاً مرا ببخشيد. من از وقتي كه به اين مدرسه آمدم نه تنها علم آموختم بلكه اخلاق و فداكاري را نيز آموختم و من هم مي خواهم مثل شما شمع بشوم و بسوزم و براي ديگران نور و روشنايي بدهم. خصوصاً مردم افغانستان كه در تاريكي مانده اند. اگر هر جاي دنيا باشم اين خاطره و كارهاي شما به من قوت قلب مي‌دهد و باعث شكست نخوردن من و پيشرفت فرهنگ و علم خودم و ديگران مي‌شود و همه‌ي اين چيزها را و سرچشمه‌ي همه‌ي اينها را از آن شما مي دانم هر كسي كه پيشرفت مي كند استاد بزرگ و ماهري دارد و من الگوي خوبي براي خدمت يا همان كمك به مردم دارم كه شما هستيد. بايد به شما بگويم كه اين روز شكفتن و روز معلم كه روز پرواز علم و هنر است را به شما تبريك بگويم و از خداوند آرزوي پيشرفت بيشتر شما را دارم و خدا كند كه صد سال ديگر هم زنده و شادمان باشيد. روز معلم را دوباره تبريك مي‌گويم و ما را ببخشيد كه در مشكلات زيادي افتاديد بخاطر تعليم و تربيت ما بود آرزوي سربلندي شما بهترين آرزوي من و خانواده ام است ديگر وقت شما را نمی گیرم. خداحافظ. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:31  توسط دوست کودکان  |